سالهای شگفتانگیز
با نگرانی پاورچینپاورچین به سمت در رفتم و وحشتزده به پشت سرم نگاه کردم. تیلور پسرم که آن زمان 4 ساله بود، گلدان نقرهای درخشانی در دست داشت پرسید: اینجا خیلی خوشگل شده مامان؟
لندن کوچولوی دو ساله دور خودش با خوشحالی میچرخید. تمام سالن، فرشها، مبلها، میز و به طور کلي همه چیز مانند جواهر میدرخشیدند.
پسرها را به اتاقشان فرستادم تا با لگو بازی کنند و به این ترتیب دوباره آرامش را به نشیمن برگرداندم. تا آن زمان طبق برنامه پیش رفته بودم، اگر چه بسیار خسته بودم اما موفق شده بودم نشیمن را به شکل اولش بچینم. بعد رفتم سراغ پذیرایی، ناگهان پسرهایم با خوشحالی فریاد زدند: مامان ببین ما داریم به تو کمک میکنیم.
شوکه شده بودم، حتی نمیتوانستم راحت نفس بکشم. نگاهی به سالن انداختم. زمین، تمام کتابها، گلها، اشیا تزیینی اتاق و تمام مبلمان از لایهای شن و خاک پوشیده شده بود، نمیدانستم بچهها چطور آنجا را به چنین وضعی درآورده بودند فقط فهمیدم که به خیال خودشان به من کمک کرده بودند. اما اتفاق بدتری در انتظارم بود، آخرین جایی که باید تمیز میکردم بزرگترین اتاق خانه بود که اخیرا دکوراسیونش را تغییر داده بودیم. همین که وارد اتاق شدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد لکه سیاه بزرگی درست وسط فرش بود. کنار لکه یک شیشه جوهر مشکی خالی افتاده بود. با دیدن این صحنه ناخودآگاه اشک از چشمهایم جاری شد و با ناراحتی روی زانوهایم نشستم. مطمئنا کار پسرها بود. در اتاق هیچ قفسهای نبود که پسرها نتوانند به آن دست بزنند، هیچ دری نبود که آنها نتوانند باز کنند. پشت هر خراب کاری رد پای آنها به چشم میخورد. آن روز بعد از اینکه لکه را دیدم به مادرم تلفن زدم اما نتوانست برای رفع مشکل به من کمکی بکند، خیلی امیدوار بودم که مادرم راه حلی داشته باشد. فقط سعی کرد با جملاتی دلداریام بدهد: عزیزم، میدونی که اوضاع طوریه که انگار هیچ وقت تموم نمیشه اما باور کن، در یک چشم به هم زدن همه کارها درست میشن. باید سعی کنی از این دوره زندگیت هم لذت ببری.
اما من نمیخواستم از مادرم این جملات را بشنوم. میدانستم حق با او بود، اما نمیدانستم چطور باید از شرایطی که واقعا احساس میکردم جانم به لبم رسیده لذت ببرم. فقط میتوانستم از خدا کمک بخواهم. نتیجه حیرتانگیز بود، بعد از آن روز توانستم راههایی پیدا کنم تا تواناییهایم را بالا برده و از زندگی لذت ببرم. بعد از تغییراتی که در عاداتم ایجاد کردم، زندگی برایم بهتر و سادهتر شد. خیلی به خودم، عادات و رفتارهایم فکر کردم. اول متوجه شدم که بیش از حد از کلمه "نه" استفاده میکنم، حتی به نظرم گاهی اوقات فراموش میکردم که "بله"و"باشه"هم وجود دارد.
یک روز تمام مواردی را که معمولا به آنها پاسخ "نه"میدادم، نوشتم. بعد از نگاه کردن به لیستم متوجه شدم اکثر اوقات به خواستههای پسرانم "نه" میگفتم فقط چون ممکن بود زمان زیادی ببرد و یا باعث ریخت و پاش شود. مثلا پسرها همیشه دوست داشتند هنگامی که من ظرفها را میشستم صندلیهایشان را زیر پایشان بگذارند و آببازی کنند اما بازی آنها باعث میشد شستن ظرفها دیرتر تمام شود. به علاوه کف به اطراف پاشیده میشد، تصمیم گرفتم این کار را از لیست "نه"ها پاک کنم. فردای آن روز کاری کردم که پسرها را خیلی خوشحال کرد، سینک را پر از آب کردم و به پسرها گفتم که صندلیهایشان را بیاورند که بازی کنیم. همین کار ساده آنها را سرگرم و خوشحال کرد، برای خودم هم یک روز کاری عادی به یک خاطره تبدیل شد.
حذف فقط یک "نه"از لیست، تغییرات بسیاری ایجاد کرد. از نظر پسرها من یک مادر فوقالعاده شده بودم (این نظر پسرها برای من خیلی مهم و ارزشمند بود) از نظر پسرها خیلی تحتتاثیر قرار گرفتم. از خوشحال کردن کودکانم پاداش خوبی هم گرفتم، آشپزخانه به خاطر کفهایی که به دیوار پاشیده شده بود از همیشه تمیزترشد.
اما "نه"نگفتن همیشه هم ساده نبود، با بزرگتر شدن تیلور و لندن متوجه شدم، بیش از حد "نه" نگفتن من باعث شده بود آنها احساس کنند غیرقابل اعتماد هستند. اولین باری که لندن خواست با دوستانش به پیکنیک برود، من با او مخالفت کردم. او که بسیار ناراحت شده بود اعتراضکنان گفت که من به او اعتماد ندارم. لندن اشتباه میکرد اما من نتوانستم برایش توضیح بدهم که فقط به دلیل نگرانی با خواستهاش مخالفت کردهام. همسرم مرا متقاعد کرد علت مخالفت من با پیکنیک پسرم این بود که نمیخواستم بپذیرم فرزندم بزرگ شده است.
ما با هم برای پیکنیک لندن برنامهریزی کردیم و او به همراه دوستانش به پیکنیک رفت و به گفته خودش خیلی خوش گذشت. مدتی که او بیرون بود من با وجود استرس شدید زنده ماندم. لندن مرتب از یک تلفن همگانی به من تلفن میزد و از سلامتیاش خبر میداد. چند هفته بعد مجددا لندن اجازه خواست که به یک مهمانی برود که در آن هیچ یک از والدین حضور نداشتند و بچهها تنها بودند، من باز هم با رفتن او به مهمانی مخالفت کردم. لندن کمی ناراحت شد اما عصبانی نشد چون میدانست که به او اعتماد دارم اما با این مهمانی مخالفم.
همچنین متوجه شدم به اندازه کافی نمیخندیدم. هیچوقت به معنی ضربالمثل "بخند تا دنیا بهت بخنده" فکر نکرده بودم. از دوران دبستان از نظر احساسی و اخلاقی تغییر کردم، کمکم فراموش کردم که تحت هر شرایطی میتوان موضوعی برای خندیدن پیدا کرد.
سعی کردم در این زمینه هم تا حد ممکن تغییر کنم. یک حمام طولانی رفتم و از همسرم خواستم مراقب بچهها باشد. بعد همسایهام را به منزلم دعوت کردم، وقتی خانم همسایه وارد آشپزخانه شد، ناگهان ایستاد و گفت: جالبه، ما همیشه سس کچاپ رو توی یخچال نگه میداریم.
مسیر نگاهش را دنبال کردم. یک لکه بزرگ قرمز وسط فرش بود. معلوم نبود همسرم و بچهها کجا بودند، از دستشان به شدت ناراحت شده بودم، شک نداشتم کار آنها بود، خجالت کشیدم که خانم همسایه در منزل من چنین چیزی دیده بود. چشمکی به همسایهام زدم و بعد هر دو زدیم زیر خنده. خنده باعث میشود بسیاری از مشکلات کوچکتر به نظر برسند. من برای اینکه مادر خوبی باشم واقعا به بیشتر خندیدن نیاز داشتم. شوخی و خنده در موقعیتهای دشوار معمولا تنش و استرس را کم میکند. من روش مادری کردن خودم و تربیت فرزندانم را همیشه با سایرین مقایسه میکردم و میزان موفقیتم را با این معیار نادرست میسنجیدم و معمولا نمره بالایی به خودم نمیدادم. سعی کردم زندگی خود و دوستانم را بازنگری کنم، واقعیت این بود که در بسیاری موارد من و خانوادهام برتر بودیم. با بزرگتر شدن بچهها، بیشتر احساس نارضایتی میکردم. یک روز رفتم مدرسه دنبال بچهها که یک دفعه دیدم روی اتومبیلی پلاکاردی با این مضمون نصب شده بود:
فرزند من افتخار مدرسه است.
داشتم به اطراف نگاه میکردم که دیدم اتومبیل دیگری هم پلاکارد مشابهی نصب کرده بود، به طرف دیگر که نگاه کردم باز هم اتومبیل دیگری با پلاکارد مشابه دیگری دیدم. ناگهان متوجه شدم ماشین من تنها ماشینی بود که جنین پلاکاردی نداشت.
وقتی پسرها به سنی رسیدند که باید برای بعد از دبیرستان برنامهریزی کنند، ناخودآگاه تمایلم برای مقایسه، بیشتر و بیشتر شد. وقتی از والدین میشنیدم فرزندانشان را در دانشگاههای خاص ثبتنام کرده بودند، احساس نارضایتی بیشتری میکردم. ناراحت بودم که برنامه تیلور پیش از ورود به دانشگاه کار کردن بود. من احساس امنیت و آرامش نمیکردم و این حس را به تیلور نیز منتقل کرده بودم.
از خدا خواستم مرا ببخشد، تصمیم گرفتم فقط از خدا کمک بخواهم نه هیچکس دیگری، حتی تا به امروز هر روز صبح از خدا کمک خواستهام.
الان به عنوان مادری که فرزندان بزرگی دارد، تازه درک میکنم که آن روز حق با مادرم بود. روزهای کودکی پسرها در یک چشم به هم زدن تمام شدند، اما فقط آن روزها به سرعت نگذشتند، تمام جوانی من، دوران بچگی و شیرینیهای فرزندانم هم گذشتند. یک لحظه با پسرها سرودی کودکانه میخواندیم و لحظهای بعد لیست دانشگاهها...!
بعد از ازدواج پسرها، فهمیدم زندگی والدین هر روز یک درس ارزشمند در خود دارد. چندین سال قبل روزی که لکه جوهر را روی فرش دیدم، مادرم این نکته را به من گوشزد کرده بود. آن روز به تمام قالیشوییهای شهر زنگ زدم تا راهی برای پاک کردن لکه از فرش به من بیاموزند. تنها راهحل پوشاندن لکه با یک قالیچه دیگر بود. اما نمیتوانستم قبول کنم که لکه پاک نمیشود. باید کاری میکردم، یک لگن آب و کف درست کردم و فرش را شستم. کار میکردم و اشک میریختم که دستان کپل کوچکی نوازشم کردند و گفتند: ما متاسفیم مامان.
تیلور دوید و سطل آب دیگری آورد، لندن هم یک قطعه صابون آورد. فرش را با هم شستیم و کمکم با کمال ناباوری دیدیم لکهای که به گفته قالیشوییها پاکشدنی نبود، محو شد. آن روز فهمیدم خداوند به مادران با عشق و محبت خاصی مینگرد. او ترسها، ناکامیها و آرزوهای ما را میداند. هنوز تکه پارچهای را که با آن فرش را شستیم دارم.
گاهی اوقات وقتی بیش از همیشه به خداوند نیاز داریم روش خود را تغییر میدهد تا عشقش را به ما ثابت کند. اتفاقی که در مورد فرش و لکه جوهر افتاد نمونهای از این تغییر روش خداوند است. از همان روز بود که نگرش من به زندگی و رفتارم با خانواده تغییر کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۲ ساعت 0:29 توسط رضا
|